پرتره سیاه قلمی از جعبه مداد رنگی

گاهی سعی میکنم داستان بنویسم گاهی هم از ادبیات و دست آخر از گلایه هام

دوستی
ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۱۳  

برای گنجشک ها با لبخند دست تکون میداد...
سعی میکرد جوری رفتار کنه که هیچ کلاغی ازش نترسه...
بزرگترین آرزوش این بود که کبوترها بشینن روی دست ش!
ولی...
"چرا پرنده ها نمیخوان با یه مترسک دوست بشن؟"


کلمات کلیدی:
غریبه
ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٥  

دستهای ظریف سوز پائیزی شونه هاشو نوازش داد تا از خواب بیدار بشه!
چشمهاشو باز کرد، لبخند نازکی زد و با آب حوض وسط پارک صورت ش رو شست!
دست برد تو کوله ش یه تیکه نون آوورد بیرون نصفش رو داد به سگش...
و بعد از خوردن صبحانه راه افتادن؛
داشت توی پیاده رو قدم میزد دستهای توی جیش میگفتن که پول زیادی براش نموده، شاید میتونست برای چند وعده دیگه نون و مقداری نوشیدنی بخره!
میخواست از خیابون رد بشه که یه هو یه دختر بچه با چشمهای آبی و موهای سیاه و لَخت پرید جلوش:
- خانوم میشه یه جفت جوراب پشمی بخرین؟
نگاهی به چشمهای معصوم دخترک انداخت نصف پولی رو که داشت گذاشت کف دست دختر!
...
دیگه موقع رفتن بود، وارد آخرین نانوایی شهر شد؛
به نگاه های تیز و سنگین عادت داشت، گوش میداد:
- دختره لاوبالی رو ببین!
- یعنی هیچ سازمانی نیست که اینا رو از سطح شهر جمع کنه؟
- حتما از اون هفت خطای خلاف کاره!
- سر و صورتش رو نگاه کن!
- شک نکن که دزدی هم میکنه!
- معلوم نیست چند جور مریضی و انگل داشته باشه!
- چرا پلیس اینا رو نمیکشه!
به سمت خروجی شهر حرکت میکرد سوز پاییزی گونه هاش رو شدیدتر میسوزوند اشک هاشو با آستین پالتوش پاک کرد...


کلمات کلیدی:
صورتک
ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢٩  

- شب خوش آقای...
با حرکت سر جوابشو میده و کلید رو میزاره روی پیشخون نگهبان تا ماشینش رو براش پارک کنه
...
در خونه رو باز کرد، دستش به آرومی روی دوار به دنبال کلید چراغ لرزید سردی دیوار براش چیز تازه ای نبود، کتش رو انداخت روی دسته مبل، دستی به قاب عکس های روی میز کشید...
خودشو پرت کرد روی تخت، نگاهی به دور تا دور اتاق انداخت، به تابلو های روی دیوار به دوتا امضای وسط سقف...
گلوش درد گرفت، چشم هاش کمی سوخت و بعد...
خودش رو زیر بالش ها غرق کرد مبادا کسی صدای فریاد هاشو بشنوه!
صبح...
مثل هر روز دوش گرفت، صورتش رو با حوصله اطلاح کرد، کت شلوار اتو کشیدش رو پوشید، جلوی آئینه ایستاد توی چشم های خودش زل زد، یه لبخند عمیق و دلنشین گذاشت روی صورتش...
چهره یه مدیر خوش بخت و خوش حال


کلمات کلیدی:
دنیای زیبا
ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢٢  
نون بیاتم رو با ولع میخورم و قهوه سردم رو سر میکشم هوا حسابی آفتابیه پس چتر سیاهم رو برمیدارم گلهای مصنوعی روی میز رو با محبت نگاه میکنم
میون خورشید و کوه هنوز بخاطر شوخیه بیمزه ابر شکر آبه چه معنی داره کوه رو پشت خودش قایم کرده بعد به خورشید گفتهخ که کوه بی خداحافظی و یه هویی رفته وسط دریا یه جزیره بشه
با در پارکینگ خوش و بشی میکنم حیوونکی خیلی پیر شده این مفصل هاش جیرجیر میکنه...
ماشینم امروز توی مود حرکت نیست ازم خواهش میکنه که با تاکسی برم حیوونکی عاشق یه از ما بهتروننی شده واسه همینم کلاً دپرسه
به پرنده های خشک شده روی سیم سلام میکنم رعد و برق پریشب خواسته نازشون کنه
پیاده روی هم حالی داره برا خودش ها با موزائیک ها صحبت میکنی به درد دل تیرهای چراغ برق گوش میکنی خلاصه کلی گل میگی و گل میشنوی تنها ایرادش اینه که اگهرئیست درکت نکنه به دلیلی تاخیر اخراج میشی...
راستس خانوم مونیتور تو دوست آشنا زیاد داری یه کاری چیزی سراغ نداری برام؟


کلمات کلیدی: عشق ،تنهایی
موسیقی یا...
ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢٢  
یه سوال دارم:
موسیقی چیست؟
مگه نه اینکه یه آهنگ تشکیل شده از سه بخش اصلیه موسیقی متن(ملودی و ریتم)، صدای خواننده و شعر؟
حالا یه مسئله دیگه:
چرا موزیک گوش میدهیم؟
هزاران دلیل وجود داره که اگه همه رو ریشه یابی بکنیم آخر ِآخر ِآخر همشون میرسیم به یه دلیل ساده "لذت بردن"
حالا سوال اصلیه من اینه چرا این روز ها هر جا میریم چیز هایی رو میشنویم که هیچ کدوم از اصول اولیه یه آهنگ رو ندارن نه چیزی به اسم موسیقی دارن نه خواننده محترم صدا و تکنیکی داره و گاهی حتی یک شعر بدرد بخور هم وجود نداره...
چرا ما اینقدر کم سلیقه شدیم؟
تا به حال آلبوم های بیست، سی سال قیبل رو گوش کردین؟ چرا اینقدر جذابن؟ چرا هیچ وقت از شنیدنشون سیر نمیشیم؟
چون هنر توشون هست و ذات هنر در تنوع همیشگیه!
واقعا باعث شرمندگیه منه که میبینم نه تنها دوستانم این سر و صدا ها رو گوش میدن، بلکه تحت تاثیر قرار میگیرن بعد تازه اونو به دیگران توصیه هم میکنن!؟
نمیخوام اینجا از افراد اسم ببرم ولی آیا واقعا به نظر شما این موسیقی رپی که الان داره بصورت فله ای بخش میشه چقدر با روح هنر سازگاره؟ یا حتی آهنگ های تکنو ویا پاپی که اونا هم تعدادشون کم نیست!
باید همین جا موضع خودم رو روشن کنم من مخالف هیچ سبکی از موسیقی نیستم از کاربرد تمام سبک ها هم با خبرم ولی حرف من اینه که چرا ما بین موسیقی دان های عزیزمون هیچ کسی رو نداریم که مثل بعضی از غربی های لعین جوری آهنگسازی کنه که هم روح هنر توی اثرش جریان داشته باشه و هم بدرد مهمونی های پر انرژی بخوره؟


یه توضیح کوچیک در مورد پست قبلی: جملاتی که از دهان شخصیت های یک داستان گفته میشن لزوما اعتقادات نویسنده نیستن!؟


پ.ن.: از تمام دوستان معذرت خواهی میکنم بابت اینکه نمیتونم به وبلاگ های نازنینشن سر بزنم!حقیقت اینه که دست های زندگی داره گلوم رو محکم تر فشار میده و این یه مقدار وقتم رو گرفته..
.


کلمات کلیدی: